تبليغاتX
دلواپس شادمانی تو هستم

دلم گرفته برایت ،ولی اجازه ندارم

که از نسیم و پرنده ،سراغی از تو بگیرم....

...

...

...

شاید تمام قصه ی ما این سه جمله بود:

آشوب بودی.آمدی و رد شدی ،همین

حذف بیای قافیه ها کار تو نبود

تو باعث ردیف نیامد شدی ،همین

حرفی که در دقایق زخمی انتظار

تیری خلاص را به دلم زد شدی ،همین

با این همه شکایتی از تو نمی کنم

تنها قبول کن که کمی بد شدی ،همین...

 

 

+ نوشته شده در ساعت 23 توسط دلواپس |

سادگی کن ،ساده من

گر بگویند سادگی ساده ترین ساز جهان است

من چه گویم که تو از

ساده ترین ساز جهان

ساده تری...

+ نوشته شده در ساعت 23 توسط دلواپس |

عینک فروشی ها را می گردم

                                       با آنکه چشم هایت را ندیده ام...

کدام عینک را باید بزنی تا مرا ببینی؟

از تمام دنیا

فقط مرا نمی بینی

من از تمام دنیا

فقط تو را می بینم

                                    و عینک فروشی ها را...

+ نوشته شده در ساعت 3 توسط دلواپس |

بیهوده برایت شعر می گفتم

بیهوده برایت لباس می خریدم

                                                 بیهوده...

مثل آیـــینه نگاه می کردی

مثل صندلی می ایستادی

و مثل میــــز

همان بهتر که گریختم

  تو

جزء اشیــــاء شده بودی...

+ نوشته شده در ساعت 5 توسط دلواپس |

دیدار دوباره ی من و تو!

و هر دو چنان دگرگونیم

که در باورم نمی گنجد

سالهای دلتنگی مان

اسیر فراموشی اند

و من،در نگاه تو جویای آتش عشقم

و در دلم

تشنه ی تشویش

و بی قرار آشوب...

آه!

شور زندگی و شوق زندگی

در تو هم مرده است

                                               همچنان که در من!...

+ نوشته شده در ساعت 0 توسط دلواپس |

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست

که راحت دل رنجور بی قرار منست

بخواب در نرود چشم بخت من همه عمر

گرش به خواب بینم که در کنار منست

نه اختیار منست این معاملت لیکن

رضای دوست مقدم بر اختیار منست

اگر هزار غمست از جفای او بر دل

هنوز بنده ی اویم که غمگسار منست

درون خلوت ما غیر تو نمی گنجد

بروکه هرکه نه یار منست بار منست

به لاله زار و گلستان نمی رود دل من

که یاد دوست گلستان و لاله زار منست

ستمگرا دل من بسوخت در طلبت

دل نسوخت که مسکین امیدوار منست

وگر مرادی تو اینست بی مرادی من

تفاوتی نکند چون مراد یار منست.

(سعدی شیراز)

+ نوشته شده در ساعت 5 توسط دلواپس |

در ژرفای روح من ،ترانه ایست بی کلام که در بذر قلبم می زید.او نمی خواهد بر قلبم نقش ببندد،او حس مرا به پنهان بودن می بلعد و بر لبانم هم جاری نمی شود.چگونه می توانم آنرا بخوانم ؟از آن در هر اسم که با زمین و زمینی بیامیزد؛برای چه کسی آنرا بخوانم؟که از ترس گوشهای بد شنو ،در خانه ی روحم جا گرفته است.آن هنگام که به چشمان درونم نظر افکندم،سایه اش را دیدم؛وقتی،سر انگشتانم را لمس کردم لرزش آنرا فهمیدم.کردار دستانم حضورش را چون دریاچه ای که باید برق ستارگان را بنمایاند احساس می کند...اشکهایم،آشکار می کنند آنرا،چونان قطرات درخشان شبنم که اسرار گل سرخ خشک شده ای را فاش میکند.آن ترانه رااندیشه آفرید.

سکوت،فراوانی اش بخشید.

فریاد،به صدایش در آورد.

حقیقت،پوشاندش.

رویاها،تکرارش کردند.

عشق،فهمیدش.

بیداری،پنهانش کرد

و روح،خواندش...

آن ترانه ی عشق است.عطر ان دل انگیز تر از یاس است؛کدام صدا می تواند اسیرش کند؟

کیست که جرأت کند و غرش دریا را با نغمه ی بلبل یکسان کند ؟

و نعره ی طوفان را با ناله ی طفل بسنجد؟

و فریاد واژه های پر معنا را برای قلب سخن گو باز گوید؟

کدام انسان است که به جرأت خویش-با صوت- ترانه ی خدا را بخواند؟؟؟

+ نوشته شده در ساعت 0 توسط دلواپس |

اینچنین با تمام توان به محاکمه ی من منشین

و برایم کیفر مخواه

به جرم اینکه تیرگی گورزمین را

با تمام اشتیاق و التهابش دوست دارم

به جرم اینکه دلم ،جریان سیال واژه های زندگی بخشت را

به سختی پذیراست

به جرم اینکه اندیشه ام از تو دور است

و در گمراهی سر گردانم

و گدازه های آتش عشق در سینه ام به طغیان رسیده اند

و آشفتگی های عصیانگر،دیدگان دلم را تار کرده اند

و دنیای زمین برایم تنگ است

پروردگار من

می ترسم از شناختن و دانستنت

و هماره با ترانه های گناه آلود

به التماست نمی نشینم

...

اما اینک،مرا از تو خواسته ایست:

خاموش کن آن شعله ی حیرت انگیز آتش افروز را .

قلبم را به سنگ بدل کن

و نگاه گرسنه ام را

از آزمندی های دهشتناک دور بدار

آفریدگار من

رهایم کن تا آزاد و سبکبار

از راه تنگ رهایی رجعتی دوباره به سویت آغاز کنم...

+ نوشته شده در ساعت 23 توسط دلواپس |

من تنها برای تو می نویسم.

دلم می خواهد کتابی بنویسم که در نظرت عاری از هر گونه

اندیشه و هر گونه هیجان فردی باشد وگمان کنی که در آن

تنها بازتاب شور و شوق خود را می بینی.دلم می خواهد به

تو نزدیک شوم و تو دوستم بداری...

دلم می خواست با تو باز هم جاده های عشق را

درمینوردیدم.اما تو از نا توانی نفرت داشتی و بر آن بودی که

به من بیاموزی تا از تو جدا شوم...

... تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم؟

آهسته ز فرقت تو فریاد کنم؟

وقت است که دست از دهنم بردارم

از دست غمت هزار بیداد کنم

 

+ نوشته شده در ساعت 4 توسط دلواپس |

و اکنون

 به خواب خواهم رفت

چشم هایم را خواهم بست

و چهره ام را به سمت دیوار خواهم گرداند

و فکر خواهم کرد

و فکر خواهم کرد

و به تو فکر خواهم کرد...

 به تو که شکارچی زندگانی هستی.

شب بخیر محبوب من...

 

 

+ نوشته شده در ساعت 5 توسط دلواپس |

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه بر پا می کنم هر شب

تما شایی ست پیچ و تاب آتش ها خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده ها از بی کسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

که من ای واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب.

 

+ نوشته شده در ساعت 20 توسط دلواپس |

می ترسم با مرگ بیایی

آنوقت من پریده رنگ خواهم شد

دستم خواهد لرزید

نه می توانم برایت قهوه درست کنم ونه ...

فکرش را بکن

تیک تیک هول آور ساعت

دختری پریده رنگ

شومینه ای رو به خاموشی

وبعد که برف می آید...

 

+ نوشته شده در ساعت 23 توسط دلواپس |

زندگانی ام ساکت است

جز کار کردن و قدم زدن کار دیگری ندارم

هوس دیدن مردم را ندارم

و احساس می کنم که در انتظار چیز تازه

وغریبی هستم که بخش نا سوخته ی دلم را بسوزاند

کمی ملولم و سکوت سیاهی روحم را فرا گرفته است

ایکاش می توانستم سرم را روی شانه هایت بگذارم..

+ نوشته شده در ساعت 3 توسط دلواپس |