تبليغاتX
آفتابم را هوای مهربانی امشب است
خدایا کمکم کن تا آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم و آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم

ای فرزندآدم

من بی نیازی هستم که نیازمند نمی شوم

مرا در آنچه به تو امر کرده ام اطاعت کن

تا تو را چنان بی نیاز کنم که نیازمند نشوی.

ای فرزند آدم

من زنده ای هستم که نمی میرم

مرا در آنچه به تو امر کرده ام اطاعت کن

تا تو را زندگی ای بخشم که نمیری.

ای فرزند ادم

من به هر چه می گویم باش می شود

مرا در آنچه به تو امر کرده ام اطاعت کن

تا تو را چنان قرار دهم

که به چیز بگویی باش بشود…


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم آذر 1388 توسط دلواپس

یک برگ توت در اثر تلاش انسان به ابریشم تبدیل می شود.

یک مشت خاک در اثر تلاش انسان به قصری مبدل می شود.

یک درخت سرو در اثر تلاش انسان دگرگون می شود و شکل معبد می گیرد.

یک رشته پشم در اثر تلاش انسان لباس فاخر می شود .

اگر در برگ،خاک،چوب و پشم این امکان هست که از طریق انسان

ارزش خود را صد برابر کنند،

آیا من نمیتوانم با این بدن خاکی که نام مرا حمل می کند

چنین کنم؟!...

 

((آگ ماندینو))

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط دلواپس
دل من گرفته زین جا...

...

...

...

..!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط دلواپس

میلاد  امام  رضا  (ع)  مبـــارک


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط دلواپس
ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد

تمام روزهاي ماه را

فسرده مي نمايد و خراب مي کند

و من به يادت اي ديار روشني کنار اين دريچه ها

دلم هواي آفتاب مي کند

خوشا به آب و آسمان آبي ات

به کوههاي سربلند

به دشتهاي پر شقايقت به دره هاي سايه دار

و مردمان سختکوش توده کرده رنج روي رنج

زمين پير پايدار

هواي توست در سرم

اگر چه اين سمند عمر زير ران ناتوان من

به سوي ديگري شتاب مي کند

نه آشنا نه همدمي

نه شانه اي ز دوستي که سر نهي بر آن دمي

تويي و رنج و بيم تو

تويي و بي پناهي عظيم تو

نه هشر و باغ و رود و منظرش

نه خانه ها و کوچه ها نه راه آشناست

نه اين زبان گفتگو زبان دلپذير ماست

تو و هزار درد بي دو

تو و هزار حرف بي جواب

کجا روي ؟ به هر که رو کني تو را جواب مي کند

چراغ مرد خسته را

کسي نمي فروزد از حضور خويش

کسش به نام و نامه و پيام

نوازشي نمي دهد

اگر چه اشک نيم شب

گهي ثواب مي کند

نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم

بگو بخند و شعر و نقل و آفرين و نوش

سخن به هر کلام وشيوهاي ز عهد و از يگانگي است

به دوستي سخن ز جاودانگي ست

امان ز شير و خيال

امان

چه ها که با من اين شکسته خواب مي کند

اگر چه بر دريچه ام در آستان صبح

هنوز هم ملال ابربال مي کشد

ولي من اي ديار روشني

دلم چو شامگاه توست

به سينه ام اجاق شعله خواه توست

نگفتمت دلم هواي آفتاب مي کند ؟

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط دلواپس
درباره وبلاگ
با هر چه عشق

نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود

راه تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست

که هر قفل کهنه را

با دست های روشن

تو می توان گشود
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin